نظریه کارل مارکس

مارکس همچون دورکهایم به جامعه به عنوان یک کل می نگرد. اما برخلاف جامعه شناسی دورکهایم و کارکردگرایانی که بنیان جامعه را روی وفاق جمعی و همکاری نهاد های مختلف در انجام وظایفشان می دانند، مارکس بنیان جامعه را روی تضاد و رویارویی طبقات و لایه های اجتماعی می پندارد.
بر خلاف جامعه شناسی کارکردگرا که هدف نهایی جامعه را در ثبات و سکون دانسته و بی ثباتی و تلاطم اجتماعی را نشانه ناکارآمدی یک یا چند نهاد دانسته و آن را نهادی همچون «بیماری» می داند و معتقد است که نهادهای دیگر می بایستی «کارکرد» نهادی را که دچار نقصان یا «آنومی» شده بر عهده بگیرند.