نظریه کارل مارکس

مارکس همچون دورکهایم به جامعه به عنوان یک کل می نگرد. اما برخلاف جامعه شناسی دورکهایم و کارکردگرایانی که بنیان جامعه را روی وفاق جمعی و همکاری نهاد های مختلف در انجام وظایفشان می دانند، مارکس بنیان جامعه را روی تضاد و رویارویی طبقات و لایه های اجتماعی می پندارد. بر خلاف جامعه شناسی کارکردگرا که هدف نهایی جامعه را در ثبات و سکون دانسته و بی ثباتی و تلاطم اجتماعی را نشانه ناکارآمدی یک یا چند نهاد دانسته و آن را نهادی همچون «بیماری» می داند و معتقد است که نهادهای دیگر می بایستی «کارکرد» نهادی را که دچار نقصان یا «آنومی» شده بر عهده بگیرند، تا جامعه ثبات و قرار خود را از دست ندهد، مارکس تضاد و تقابل و در نهایت دگرگونی نظام حاکم و انقلاب را در حقیقت سلامت جامعه و آن را در مسیر تکامل و ترقی جامعه می داند. جامعه شناسی مارکس را به درستی می بایستی جامعه شناسی رادیکال، تغییر، دگرگونی و انقلاب دانست.

مارکس بنیان جامعه را روی تولید قرار می دهد. به باور او از اجتماعات بشر اولیه گرفته تا جوامع پیشرفته سرمایه داری امروزی، زیربنای تمامی جوامع بشری را شیوه تولید و مناسبات تولیدی آن تشکیل می دهد. بنیان تولید اقتصادی هر جامعه را مارکس به دو بخش کلی تقسیم می نماید. نخست نیروهای تولیدی که عبارتند از ابزار و وسایل، امکانات، مواد اولیه، نیروی کار، سطح تکنولوژی، سرمایه، زمین و خلاصه هر آنچه که مستقیم و غیر مستقیم در جریان تولید نقش دارد. بخش دیگر تولید را مناسبات تولیدی می گوید. یعنی نوع رابطه ای که در میان نیروهای تولیدی برقرار است. این که «ابزار تولید از آن کیست؟» و «اساسا چه نوع روابطی میان انسان هایی که در جریان تولید نقش دارند برقرار است؟» به اعتقاد او مجموعه نیروهای تولیدی و مناسبات تولیدی یک جامعه اساس یا زیربنا آن جامعه را تشکیل می دهند. هنجارها، باورها، بنیادها و نهادهای دیگر همچون مذهب، نوع حکومت، باورهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، آداب و سنن، نظام حقوقی، هنر، ادبیات و خلاصه تمامی پدیده های دیگر جامعه را روبنا می داند. به این معنا که آنان از زیر بنا یا در حقیقت مناسبات تولیدی و اقتصادی جامعه الهام و تاثیر گرفته اند و از خود ذاتی ندارند. روبناهای جامعه زمانی دگرگون می شوند که زیر بنای جامعه تغییر کند. مادام که در زیر بنای جامعه تغییر و تحول به وجود نیاید، روبنای آن نیز ثابت و دست نخورده باقی خواهد ماند. بنابراین برای شناخت اسباب و علل تغییر و تحولات در جامعه، باید به سراغ زیربنا و دقیق تر گفته باشیم به سراغ مناسبات تولیدی آن برویم.

مارکس معتقد است تغییر در مناسبات تولیدی به دو صورت اتفاق می افتد. نخست تغییر در نیروهای تولیدی می باشد. اختراعات و اکتشافات و عوامل دیگری که در طول تکامل زندگی بشر اتفاق می افتد می تواند بر نیروهای تولیدی اثر بگذارد. انقلاب کشاورزی و انقلاب صنعتی دو نمونه مهمی هستند که در نتیجه جهش های فکری بشری و تحولات عمیقی که با خود به همراه آوردند، توانستند تغییرات اساسی در نیروهای تولیدی ایجاد کنند.نوع دوم تغییر در مناسبات تولیدی عبارت است از تغییر در روابط تولیدی. یعنی تغییر در روابطی که میان انسان هایی که در فرایند تولید دخیل هستند به وجود می آید. از این دو نوع تغییر، دومی است که اساس نظریه مارکس را شکل می دهد، زیرا مارکس معتقد است که صرف نظر از آنکه ما در کدام عصر و در چه نوع جامعه ای به سر می بریم، تضادی بنیادی میان نیروهای تولیدی وجود دارد. 

این تضاد به دنبال وقوع نخستین انقلاب مهم در تاریخ تمدن بشر که انقلاب کشاورزی باشد به وجود آمد. تا پیش از انقلاب کشاورزی، انسان ها به صورت پراکنده و عمدتا در غارها به شکل دسته جمعی زندگی می کردند. آنان از طریق شکار و جمع آوری گیاهان و دانه های روغنی زندگی می کردند. انسان های اولیه همواره به دنبال جمع آوری مواد غذایی و شکار از نقطه ای به نقطه دیگر می رفتند. مارکس زندگی انسان های نخستین را زندگی دسته جمعی می داند و به آن کمون اولیه می گوید. در کمون اولیه زندگی به صورت اشتراکی و دسته جمعی می باشد. کسی مالک چیزی نیست، چون چیزی به آن صورت برای تملک وجود ندارد. غایت تملک انسان ها سنگ تیزی است که با آن به شکار می پردازند. اما انقلاب کشاورزی این زندگی چندین هزار ساله را درهم می ریزد. انقلاب کشاورزی با خود یکجانشینی، اسکان یافتگی، تولید افزون بر مصرف، مبادله کالا یا تجارت، کارکردن برای دیگری و مهم تر از همه (به باور مارکس) مالکیت یا تملک بر ابزار تولید (آب و مهم تر از آن زمین) را به دنبال آورد. 

تملک بر ابزار تولید مشکل حل نشدنی ارزش اضافی را با خود به همراه آورد. وی استدلال می کند که آنچه یک کالای ساخته شده یا محصول زراعی را ارزشمند می کند، کار یا تلاش انسانی است که در فرایند یا در جریان تولید توسط انسان ها صورت می گیرد. بدون تلاش انسانی، تولید خلاصه می شود در مقداری مواد اولیه که ارزش چندانی ندارند. بدون تلاش انسانی بر روی زمین، محصولی به دست نمی آید و بدون تلاش انسانی، مواد اولیه در کارخانجات تبدیل به کالا نمی شوند. به اعتقاد وی زمین و آب در طبیعت وجود دارند و لذا نفس مالکیت بر آنها بی معنا می باشد. بنابراین محصولی که از زمین به دست می آید به انسان هایی تعلق دارد که روی آن زمین کار کرده اند. 

او مالکیت را امری قراردادی و صوری دانسته و از این رو به اعتبار این که کسی خود را مالک زمین (که از نظر مارکس در طبیعت خود به خود وجود داشته) می داند، نمی تواند در محصولی که در به وجود آوردن آن نقشی نداشته سهیم و شریک باشد. در جوامع پیشرفته امروزی نیز مارکس حق مالکیت بر ماشین و کارخانه توسط سرمایه دار را نپذیرفته و آن را حجتی برای سهیم و شریک شدن مالک کارخانه در تولید نمی داند. از نظر مارکس، ارزش افزوده ای که مشتی مواد اولیه در جریان تولید پیدا می کنند، تنها به کارگران و کسانی تعلق دارد که در جریان تولید فعالیت دارند. اما مارکس می داند که در عالم واقعیت این گونه نیست و از اجتماعات بشر اولیه تا جوامع مدرن امروزی، همواره جمعی به نام مالک، ارباب، حکومت و صاحبان سرمایه دسترنج انسان های دیگر را ضبط و تصاحب کرده اند. مارکس این پدیده را که عده ای کار کنند اما صاحب تولید و دسترنج خود نباشند، عده ای ارزش افزوده را خلق کنند اما مقدار کمی از آنچه خلق کرده اند به خودشان برسد را اساس تضاد طبقاتی در جامعه یا در مناسبات تولیدی یا زیر بنا می داند. 

مارکس معتقد است که این تضاد به هیچ روی قابل حل نیست زیرا مالک به اعتبار آنکه مالک ابزار تولید است، حق چندانی برای کسانی که در جریان تولید کار می کنند قائل نیست و متقابلا کسانی که کار می کنند خواهان آن هستند که همه دست رنجشان به خودشان برسد. وی این تضاد را موتور تغییر و تحول در جوامع دانسته و معتقد است که این تضاد زمانی حل می شود که ابزار تولید از چنگ مالکین خصوصی به در آمده و در اختیار حکومت به عنوان امین مردم قرار گیرد که مارکس به این الگو نظام سوسیالیستی می گوید. این نظام نیز تکامل پیدا کرده و به مرحله ای می رسد که در آن هر انسانی به قدر توانایی اش کار کرده و به اندازه  نیازش دریافت می کند. مارکس چنین جامعه ای را کمونیزم یا اوج تکامل بشر می داند. اگر جامعه شناسی دورکهایم و کارکردگرایی را جامعه شناسی ثبات و نظم و ترتیب و همکاری بدانیم، جامعه شناسی مارکس، جامعه شناسی تغییر و تحول، قیام و طغیان و انقلاب می باشد.

برگرفته از کتاب : جامعه شناسی، نوشته دکتر صادق زیبا کلام

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *